آب در خوابگه مورچگان
مرا به هیچ بدادی و ... سعدی است که از حنجره شجریان در حال خواندن است. آواز است و جواب آواز.فکر میکنم اینجا سعدی سعی کرده نهایت ادب را به کار برد و ناسزایی نگوید. چون حضرتش جز احاطه بر کلام ید طولایی داشت در گفتن و سخت گفتن. البته اگر فروغی سیاستمدار و ادیب، دست به جرح و تعدیلش نمیزد!
از صبح دو کارگر در مغازه روبرو مشغول کارند. سر و صدایشان زیاد است. یکی آمده بود بیرون و از آنجا داد میزد و با دیگری صحبت میکرد. صدایش کردم. برگشت. گفتم کمی آهستهتر؟ نگاهم کرد.-چیه مگه؟ با درشتی گفت.نگاهش کردم... مرا به هیچ بدادی و ...گفتم گلویت اذیت میشود دوست من! و روی دوست و من تأکید و تشدید گذاشتم. رفت داخل. میدانستم دوست من نیست. میدانستم اولین بار است که نگاهش میکنم. میدانستم شاید باید در جواب حرفش تندتر میگفتم.اما نه ... همان دوست من کافی بود.
منشی مدیرعامل محل کار سابقم زنگ زده است. میگوید حاج آقا میپرسند گزارشات مدیریتی و یک ساله را پیشتر چه کسی انجام میداد؟ گفتم من. مکثی کرد. در مکثش خواهش بود. در لحن سکوتش درخواست بود. فهمیدم افتاده گردن خودش. میخواست از زبان من بشنود که من کمکش میکنم. اما زبانم به کامش نچرخید. دید سکوت ادامه دار است.گفت: امکانش هست من را راهنمایی کنید؟ داشتم پیاده سربالایی را گز میکردم.به نفس نفس افتاده بودم هوای سرد با هر بار حرف زدن ریهها و گلویم را میسوزاند. کفشم و بعد از آن جورابم خیس شده بود. سرما از پایین پاهایم میخزید و خود را میرساند به دهانم، لبهایم، زبانم و مغزم. راهنماییاش کردم. در حد چند دقیقه. تشکر کرد. و باز مکثی کوتاه. در سکوت پیش از خداحافظیاش خواهش بود. درخواست بود. گفتم امری نیست؟ گفت: نه. گفتم خدانگهدار.
هنوز سعدی در گوشم میخواند... نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم... از انگشتهای یخزده به زور گوشی را بیرون کشیدم و هل دادم داخل جیب کاپشنم. جلوتر دختر و پسری میرفتند. دست پسر یک چتر بود. آرام حرف میزدند و بلند میخندیدند.
...شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم... جلوتر، قبل از آنکه درختی با هیبت برفی خیابان را بپیچد و به یک دکه روزنامهفروشی برسد، خودرویی آمد و با شتاب رد شد. یخآبه با گل و نمک و خاک مرطوبی بلند شد و پاشید روی ما. من و آن دختر و پسر چتر به دست.پسر فحش داد.چتر را داد دست دختر و دوید. اما ماشین رفته بود. حالا موش آب کشیده بودم. انگار همین الان از یک چاله پر از گه و کثافت بیرونم آورده باشند.پسر و دختر برگشتند و من را نگاه کردند. به هم تلخند زدیم. پسر گفت اگر دستم میرسید دهنش رو .... گفتم شاید مشکلی داشت. کسی چشم به راهش بود. عزیزی را بعد از سالها میخواست ببیند و با چشم به دختر اشاره کردم. پسر آرام شد. ... که از وجود تو مویی به عالمی نفروشم... رسیدم به دکه. از سرما شیشه کاملا بسته بود و پسر جوانی داشت با موبایلش ور میرفت. صدایش کردم. سرش را که بلند کرد از هیبت مرد روبرویش لبخندی نشست روی لبش. معلوم بود که دارد جلوی خودش را میگیرد. لای دریچه شیشهای را باز کرد. گفتم: یه ماشین اینجوریم کرد. و لبخند زدم.البته نگفتم که قبلش هم دستم یخ زده بود و کفش و جورابم خیس شده بود و انگشتانم برای باز و بسته شدن تقلا میکردند.
چند دقیقه بعد انگشتان دست راستم یک لیوان سلولزی چای داغ را احاطه کرده بودند.انگشتان دست چپم دو حبه قند کوچک مربعی را چسبیده بود و گِز گِز مطبوعی از بین انگشتانم میگذشت و تارهای عصبی مغزم را تحریک میکرد. بخار پیچنده چای هم بی اعتنا به من و دنیا و مافیها چرخ میخورد و آرام آرام راه خود را به آسمان باز میکرد. نگاهم همراه بخار به سمت آسمان رفت...که من قرار ندارم که دیده از تو بپوشم...