کلاس اول و دریچه و معنا
آدمی برای زیستن مدام در پی ساختن معناست. نه فقط زیستنی سزاوار. بلکه برای همین روز و شب را به هم دوختن، برای همین کار کردن برای خوردن و خوردن برای خوابیدن، برای همین زندگی بهیمی هم نیاز به معنا دارد. حالا یکی معنا را در اندیشیدن و خواندن و تفکر و کشف و اختراع و قلم زدن میداند. یکی در دور دور کردن و آخر هفته را با یاران شفیق جوانی کردن و خفتن و خوردن و ریدن. یکی هم در سینه چاک کردن برای یک تیم، یا یک آیین یا یک دین. زیاد است. به اندازه تعداد انسانهایی که بودند و هستند و خواهند بود، عالم دریچهها دارد برای معنا شدن. منتها یکی دریچهاش به فاضلاب باز میشود، یکی به آب.
کلاس اول بودم.اولین روز مدرسه.حالا بگذریم از اینکه اصلأ منِ هفت ساله نمیدانستم مدرسه چیست و کلاس برای چه کاری است و این جمع شدن سی چهل نفری پسران کچل و روپوش به تن و ریقو با چه هدفی است! هیچ درکی از مدرسه نداشتم.چند روز قبل وسط حیاط کوچک خانه مادربزرگ، پدرم با ماشین اصلاح دستی پدربزرگ که حسابی بوی نفت میداد و با هر حرکت پوست سرم را می کند، کچلم کرده بود و در روز موعود مادر روپوش سرمهای زشتی به تنم کرده و خودش چادر سیاهش را به سر کشیده بود و من دو ربع ساعت بعد در حیاطی بودم پر از پسرانی هم سن و سال خودم، گیج و حیران و سرگردان، بعضی با بغض و برخی هم گریان. باری بعد از کلاسبندی و نشستن چهار نفری روی نیمکت کوچک کلاس، خانم معلم وارد شد. معلمی که تا آنروز پیرترین انسانی بود که به چشم دیده بودم. خانم مقدم. پیچیده در چادری سیاه با پوستی چروک. چروک تر از کابوسهای حتی چهل سالگیام. بیحوصله و گرفته و آوار. انگار زندانی محکوم به اعدامی که به اردوگاه کار اجباری کِشان کِشان آورده باشندش. در روز دوم مدرسه، همان ابتدای زنگ اول، یکی از بچههای نیمکت پشتی صدایم کرد. خانم مقدم تازه وارد کلاس شده بود و من چیزی از قانون نانجیبانه سکوتِ سربی و سرد کلاس نمیدانستم. سادهلوحانه برگشته بودم که به دوست ردیف پشتی جواب بدهم که ناگهان صدای خانم مقدم را در دو قدمی خودم شنیدم. تا خواستم سرم را برگردانم کشیدهای چون ترکه آبدار درخت انار، گونه چپم را سرخ کرد. با تمام هیکل کوچک هفت سالهام خراب شدم، از روی نیمکت به روی زمین. و اینگونه بود که من در روز دوم مدرسه، تمام دوازده سال بعد را با نفرت و ترس و اضطراب گذراندم. من از مدرسه بیزار شدم و این دریچهای بود که خانم مقدم به جهان من گشود. منِ از مدرسه و کتاب درسی بیزار، از علم عرضه شده در مدرسه تنها خواندن و نوشتن را برداشتم و به دنبال آگاهی و ادراک جهان، در بیرون از دیوارهای بلند مدرسه به جستجو و خواندن خو کردم. خانم مقدم آن دریچه تنگ را بست و من از سر خوش اقبالیام به این دروازه گشوده رسیدم.
آری آدمی در پی معناست. بعضی جهانشان را با کشیده آبدار در گوش کودکی معنا میکنند، بعضی با تیری در قلبی، بعضی با سنگی بر دهانی و بعضی با طنابی بر داری. آری اینگونه بوده است شرح حال آدم از ابتدا.
دیگر حوصله نوشتن ندارم. تلخم. چون چای سیاه مانده از شب. با لرد عمیقی بر جداره قلبم.