باران می‌بارد و ابر می‌رود و خورشید لحظاتی می‌تابد و بعد ابر می‌آید و باران می‌بارد و خورشید پشت بغضِ بهاری آسمان منتظر می‌ماند. چند روز است که سفره بهشتیِ اردیبهشت بهار را پررنگ‌تر در قاب زمین و زمان به تصویر نشسته است. صبح‌ها رایحه باران و خیسیِ خاک و عطر علف و قایم باشک خورشید، شب‌ها تاریکیِ دلاویز ومعطر درخت‌های اقاقیا و عطر دل‌انگیزِ شبِ خیس.

اینها را که می‌نوشتم، یاد ناصرالدین‌شاه افتادم. با آنکه شاهِ شکار بود و مدام در چمن و دمن در حال انداختنِ تیر و زدنِ صید بود، اما دلداده طبیعت هم بود. در یادداشت‌های سفرهایش بسیار از اوضاع طبیعی و جوّی و خوش بودن هوا یا نامساعد بودن زمین "سخن" رانده است. با آنکه همیشه در قصه‌ها و نصوص تاریخی شاهِ شهید قاجار را با نوعی بلاهت و خرفتی نشان داده‌اند، اما این امیرِ ترک هم به اهمیت زبان و کلام و واژه واقف بود و از میان چندین هنر که سعی داشت به آنها آراسته شود، نوشتن و سرودن برایش اهمیت ویژه‌ای داشت.

و یاد رودکی افتادم و قصه پر آبِ چشمِ جوی مولیان و آن سلطان صاحبقرانِ سامانی و بی سر و سامانی یاران در فراغِ یار و دیار و ذکاوتِ شاعر در جلب رضایت یاران و بازگرداندن سلطان از عیشِ مدامِ بهاریِ خطّه خرّمِ بادغیس به بخارای پایتخت. که شاعرِ پرنیانی‌پوش با سِحر کلام چه شوری بر انگیخته و با درِّ لفظ دری چه غوغایی در جهان در انداخته! و چگونه ماه را به آسمان و سرو را به باغ رجعت داده است.

و همینطور یاد آن طوسیِ گرانمایه که هزار سال پیش، نه شعر و منظومه و داستان و افسانه و اسطوره، بلکه با جادوی کلمات کاخی بلند خلق کرد که جهانی است هردم تازه‌تر و شگفت‌تر. حکایتی از زیستن آدمی در این جهان، خویشکاری انسان و بازیِ همیشگی نور و تاریکی و چیزی میان این دو.

کلام ساحری همیشه است. موهبتی است اعجازگونه در طُفیلی جان آدمی. عصای موسی است و دم عیسی. کلام، چارفصل است. بهار است، زمستان است، پاییز و تابستان است. کلامی که از قلم و دهانِ شاعران و آگاهان بر می‌خیزد، مثل همین باران است. مثل همین ابر. مثل همین خورشید و مثل همین اردیبهشت، بهشت است.

با اینهمه، آدمی اعجاز کلمات را نمی‌فهمد. چون پیش پا افتاده‌ترین داشته‌هایش آسان از کنارش می‌گذرد. تلاشی برای چراندنِ خیال در مراتعِ پهناورِ کلام نمی‌کند. در اقیانوسِ بی‌پایابِ واژگان و تراکیب و جملات تنی به آب نمی‌زند. فکر می‌کند همین خورد و خواب است زندگی. نمی‌داند جهانی از زندگی در درون خود دارد. اصلاً نمی‌فهمد که اگر کلمات نبودند، حتی نمی‌توانست فکری کوتاه و مختصر را از قوّه عاقله‌اش بگذراند. آدمی نمی‌داند که تمام این ساز و کار عظیم هستی و جهان و سیاره زمین به مدد کلمات است که رنگ گرفته و خلق شده است. مگر جز این است که "ابتدا کلمه بود و کلمه نزد خدا بود و کلمه خدا بود"؟

خیلی از ما نمی‌دانیم….