مثل افتادن یک برگ...

دیشب نفسم در نمی‌آمد. نیمه‌های شب بود. درست ساعت دو و نیم. از تنگی شدید نفس برخاستم. در حالت درازکش انگار زیر جریان یکنواخت آب بودم روی صورتم. از آن دست شکنجه‌هایی که شبه خفگی است. سعی کردم نیم خیز شوم. سخت بود. به مدد بالش زیر سرم و دسته مبل کنار بدنم، نیم خیز نشستم. کمی راه باز شد. کمی آن سنگینی کم شد. اما انگار همین نفس، مثل لقمه‌ای که گلوگیر است راه را بسته بود. چندبار تقلا کردم که نفس را با تمام توانم بکشم در ریه‌ها و پس بدهم. اما نه دم درست بود و نه بازدم. تقلاّی بیهوده ای بود برای زنده ماندن. خسته شدم. ظرف شاید یکی دو دقیقه تنم عرق سرد کرده بود. نای همان نیم خیز ماندن را هم نداشتم. پس دراز کشیدم و باز انگار جریان آب شدیدی راه نفسم را بسته بود. خواستم کسی را صدا کنم. اما در همان حالِ ترس از خفگی و ناتوانی مفرط، رها کردم این فکر را. چرا صدا کنم؟ اگر الان موعدش باشد چرا که نه؟ انگار مرگ دستش را گذاشته بود روی دهانم. سنگینی دستانِ آرامَش را حس می‌کردم. وحشی نبود. با آنکه راه نفسم را بسته بود، اما حضورش ترسی آرام را در تنم می‌ریخت. از سویی ترس و از سوی دیگر تقلاّیی برای حفظ همان حالت در درونم در کشاکش بود. نباید کسی را صدا می‌کردم. حالا با مرگ تنها بودم. تن من بود و تنهایی عظیم مرگ. دوباره نیم خیز شدم. همانطور نشسته آمدم عقب تا رسیدم به پشتی. بالش هم چسبیده به من آمده بود. پتو هم همینطور. پتو را به زحمت کشیدم روی تنم. تکیه دادم به پشتی و به عمق تاریکیِ پشت پنجره اتاق خیره شدم و گذاشتم آرام آرام در تنم رخنه کند این حال.پنج و نیم بود که چشم باز کردم. دست آرامش بخش مرگ از دهانم برداشته شده بود. و ترس دوباره آمیخت با جهان و واقعیت‌های ترسناکش یقه‌ام را گرفته بود. لباس پوشیدم و زدم بیرون. هنو زتاریک بود. هنوز بالشم به پشتی چسبیده بود و هنوز زندگی چون سیلی محکمی با سوز باد پاییزی به صورتم می خورد.

نبودن به از بودن...

خاموشم و در خاموشی هزار آیه از فراموشی است.‌ خسته ام و در خستگی، ابرهای یائسه هیچ خبری از باران ندارند. من مدتهاست زمینم که چشم به راه سخاوت آسمان، نگاهم به در خشک شده است. من قرنهاست کویرم؛ و باغ، رویای بیهوده‌ای پیش از هلاکت است. باغ بودن فریب بزرگی است بر داغ عظیم خشکسالی.

در پِیِ چه بودم؟ آب! و چه یافتم، تنها سراب.‌ من تَرَک‌های خشکِ خاکم. هزار دهانِ وا شده با حسرت. هزار خمیازه خیره‌یِ تبدار. من تباهی آن بذرم که روزی می‌خواست درخت شود. من آن جوی کوچکم که به باتلاق ریخت. من آن استخوانم که به زخم رسید. من آن درختم که دار شد.آن کوهم که از رنجِ زیستن در خود خمید. من آن سحرم که تار شد. من آن عمارتی که آوار شد.

من پیچ حلقه هیچم. لامِ گنگِ ملولی‌ام. من ملالت موجم که قرنهاست سر به صخره می‌زند. من تبم که عمری است در سرم تاب می‌خورم. من غمم که در زخم های خونینم، غوطه می‌زنم، آب می‌خورم.

رود زاینده‌رودم، دیگر در رویا هم خیس نیستم، من دیگر نمی‌خواهم بودن را... نیستم، نیستم.