سال خون... سال جنون
به بخار برخواسته از روی لیوان چای نگاه می کنم که در زمینهاش آمد و شد مردمان است. با چرخدستی، بدون چرخ دستی، دستهای دختر و پسرهایی در دست هم، دستهای پدری که دست دخترش را سفت چسبیده و دستهای زنی که در جیبش است و مردی که قدمزنان از سمت دیگری میرود. و کودکی که میدود و روی سرامیکهایِ لیز سُر میخورد و بعد از افتادن شروع به گریه میکند. نگاهم را از بخار لیوان بر میدارم. نسیم خنکی از لای در باز مجتمع به داخل میآید. همراه با بوی رنگ و ساندویچ. بوی ساندویچ از اولین کانتر راهروست و بوی رنگ از مغازه کناری در دست تعمیر. خبری نیست.
صبح به دوست عزیزی گفتم آدمی وقتی متولد میشود تقریبا جای خالی چیزی یا کسی در زندگیاش نیست. همه جاها پر هستند. همه نقشها حضور دارند. رفته رفته اما وقتی بزرگ میشود جای خالی کسانی در زندگیاش ایجاد میشود و هرچه بزرگتر میشود و بیشتر عمر میکند، جای خالیها زیاد میشود تا روزی که خودش تبدیل میشود به یک جای خالی. درست مثل جای خالی درختی که در ردیف درختهای دیگر ریشهکن شده است و گودی زمین حکایت از بودن درختی در زمانی در آنجا میدهد. اما همین گودی و جای خالی هم کم کم پر میشود و دیگر نه از قافله خبر خواهد بود و نه از قافلهسالار؛ گویی اصلا نه خانی آمده و نه خانی رفته. محمود درویش در شعری گفته بود: وقتی آخرین نفری که تو را میشناخت بمیرد، از آن لحظه انگار در جهان هیچوقت حضور نداشتهای! یاد منظومه عقاب ناتل خانلری در سرم چرخ میخورد. خودش هم عاقبت سرنوشت عقاب منظومهاش را یافت. زمانی سری در سرها داشت و از قِبَل علم و دانشش جایگاههای رفیعی را اختیار کرده بود. اما جهان گشت و پس از پنجاه و هفت چنان کردند که دشمن با دشمن نمیکند. مدتی حبسش کردند و بعد، از تمام مسئولیتهای علمی اخراجش کردند و در آخر عمر به نان شبش محتاج. آری خانلری در این منظومه پس از آنکه عقاب برای آخرین بار دل به آسمان میزند و میرود تا به سرنوشت محتومش که مرگ است برسد، سروده بود:
...لحظه یی چند بر این لوح کبود / نقطه یی بود و سپس هیچ نبود...
و این هیچ من را به یاد منظومه بلند هیچ از مظاهر مصفا انداخت. دکتر مظاهر مصفا پدر همین علی مصفای کارگردان و بازیگر است. البته بود. چند سالی است که رخت به دیار دیگر کشیده و آنجا شاید در پی هیچهای پیچ در پیچ خویش است:
مردی ز شهرِ هرگزم از روزگارِ هیچ / جان از نِتاجِ هرگز و تن از تبارِ هیچ / از شهر بی کرانۀ هرگز رسیدهام/ تا رخت خویش باز کنم در دیارِ هیچ...
و این انبوه هیچستان مصفا، من را میبرد به ابیات مولوی در مورد هیچ:
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ / ای هیچ برای هیچ بر هیچ مپیچ
و یادم میآید خواجوی کرمانی که در شعر به نوعی استادی کرده بود برای حضرت حافظ و خودِ حضرتش معترف بود که در غزل شیوه خواجو را دنبال میکند، در غزلی خود را خطاب قرار داده و گفته بود:
آنکه گویند که بر آب نهاده است جهان/مشنو ای خواجه که چون در نگری بر باد است...
پشهای آمده است و از این جهان بزرگ و آسمان وسیع بی انتها، فضای محدود بالای سر من را برای دور زدن انتخاب کرده است. یاد پشه یک چشم و یک پا و یک بال داستان نمرود میافتم.
بیهقی، ابوالفضل بیهقی در تاریخ سترگش، پس از دیدن گردش روزگار و تأثیر آن در آمدن و رفتن سران و کشوران و مردمان و جنگاوران و بزرگان، جملهای دارد عجیب:
احمق مردا که دل درین جهان بندد، که نعمتی بدهد و زشت بازستاند.
امروز بیست و هشتم اسفند هزار و چهارصدو یک است. ساعت شانزده و چهارده دقیقه. تمام.