خاموشم و در خاموشی هزار آیه از فراموشی است.‌ خسته ام و در خستگی، ابرهای یائسه هیچ خبری از باران ندارند. من مدتهاست زمینم که چشم به راه سخاوت آسمان، نگاهم به در خشک شده است. من قرنهاست کویرم؛ و باغ، رویای بیهوده‌ای پیش از هلاکت است. باغ بودن فریب بزرگی است بر داغ عظیم خشکسالی.

در پِیِ چه بودم؟ آب! و چه یافتم، تنها سراب.‌ من تَرَک‌های خشکِ خاکم. هزار دهانِ وا شده با حسرت. هزار خمیازه خیره‌یِ تبدار. من تباهی آن بذرم که روزی می‌خواست درخت شود. من آن جوی کوچکم که به باتلاق ریخت. من آن استخوانم که به زخم رسید. من آن درختم که دار شد.آن کوهم که از رنجِ زیستن در خود خمید. من آن سحرم که تار شد. من آن عمارتی که آوار شد.

من پیچ حلقه هیچم. لامِ گنگِ ملولی‌ام. من ملالت موجم که قرنهاست سر به صخره می‌زند. من تبم که عمری است در سرم تاب می‌خورم. من غمم که در زخم های خونینم، غوطه می‌زنم، آب می‌خورم.

رود زاینده‌رودم، دیگر در رویا هم خیس نیستم، من دیگر نمی‌خواهم بودن را... نیستم، نیستم.