پاییزی که بود و هست و نخواهد بود؟!

انتهای کوچه‌ای که خانه ما در آن بود، به خیابان شهید زربافیان می‌رسید. کمی بالاتر مسجد ابوالفضل بود و بالاتر دبستانی که من در آن دوران ابتدایی‌ام را می‌گذراندم. از شنبه تا پنجشنبه این مسیر را پیاده می‌رفتم و پیاده بر می‌گشتم. هفت ساله بودم. سر در هوای کودکی و پا در تخیلات بچگانه. هنوز عالم کوه بلند صعب‌العبور نشده بود برای قدمهایم.

اول مهر سال ۷۲ بود. روز اول مدرسه مادر مرا تا دم در مدرسه برد. گفت بلد شدی چطور برگردی؟ و من بی آنکه بلد شده باشم گفتم آره. چون بلد نبودم بگویم نه. چون دوست نداشتم باری بر دوش مادرم اضافه کنم. و مادر هم که تازه جوانی بیست و شش ساله بود با سه فرزند چهار ساله و هفت ساله و نه ساله، نفهمید که من نفهمیده‌ام و رفت. رفت که در صف شیر نایلونی بایستد و بعد مرغ و بعد کوپن قند و شکر. رفت تا غذایی بپزد تا پدرم که سه شیفته کار می‌کرد در چند بیمارستان و هر دو روز یکبار چند ساعت می‌آمد به خانه، غذایش آماده باشد و بعد تمام آن چند ساعت را بخوابد تا کمی از بی‌خوابی شیفت های شب بیمارستان را جبران کند.

داستان بازگشتنم به خانه در روز اول مدرسه و مکافاتی که کشیدم و در به دری‌هایش بماند برای وقتی دیگر.

باری، ظهرها موقع برگشت به خانه معمولاً حول وحوش اذان ظهر بود که به جلوی در مسجد می‌رسیدم. پیرمردی هر روز با چرخ دستی بزرگی پر از کتاب روبروی در ورودی مسجد می‌ایستاد. پیرمرد کتاب فروش بود. کتابها روی گاری. کتابفروشی با گاری. من چرخ دستی احمد نفتی را دیده بودم که در زمستان‌های سرد و سربی دهه شصت، نفت می‌آورد و با پایی لَنگ که میراث فلج اطفال کودکی‌اش بود در کوچه‌ها داد می‌زد: نفتیِ.... آی نفتی... و گاری میوه‌فروش پیر را که در بهار و تابستان از کوچه می‌گذشت و هر روز ظهر چرت کوچه‌های تفتیده در آفتاب و باد گرم پنکه و رطوبت کولرهای آبی را، می‌ربود. اما کتابفروشی با گاری برایم تازگی داشت. انگار برای پیرمرد زمان جلو نرفته بود. نه دکانی داشت نه مغازه‌ای. کتابهایش مثل بار خربزه و هندوانه بود. روی چرخ دستی، روی چیزی که پیش از اختراع ماشین هزاران سال بود کمک حال آدم‌ها بود. پیرمرد انگار از هزار سال پیش می‌آمد.

پیرمرد آرام کنار چرخ دستی می‌ایستاد و رفت و آمد مردم را نگاه می‌کرد و من هم مشتاقانه به بار کتاب‌هایش. کلاس اول بودم و خواندن جلد بعضی از کتاب‌ها برایم مشکل بود. خیلی‌ها عربی بودند و حالا می‌دانم که کتاب‌های ادعیه بودند. اما آن وسط دو کتاب بود یکی با جلدی سبز و تذهیب گل و مرغ کوچکی درست وسط جلدش و دیگری کتابی بنفش رنگ که رویش تصویر زنی با روسری بود. من عاشق نگاه کردن به این چرخ دستی پر از کتاب و این دو کتاب بودم. اصلأ سر ظهری و بعد از تعطیلی مدرسه گاهی کنار مسجد منتظر می‌ایستادم تا گاری پیرمرد که در چشم‌انداز انتهای پیاده‌رو بود، تلو تلو خوران نزدیک شود و بیاید و در مکان همیشگی‌اش جاگیر شود.

چند وقت گذشت. من از پدرم پرسیده بودم در مورد آن پیرمرد و گاری کتاب و آن دو کتاب. در عوالم بچگی شاید بعید بود از کودکی کلاس اولی. اما من شیفته آن کتاب‌ها و پیرمرد بودم. تا روزی پدرم وقت برگشتن از خانه آن دو کتاب را که من شرح جلدشان را داده بودم از پیر مرد خرید. آن کتاب جلد سبز با تذهیب، دیوان حافظ بود و آن کتاب بنفش با تصویر زنی با روسری، دیوان پروین اعتصامی....و نمی‌دانم چه مدت بعد بود که دیگر هیچوقت آن مسجد پیرمردی با چرخ دستی پر از کتاب را ندید و من هم. پیرمرد رفت که رفت. انگار به همان هزار سال پیش که از آن آمده بود.

اول راهنمایی بودم. مدرسه‌ام در کوچه‌ای بود نزدیک میدان منیریه. کوچه مدرسه هم درست روبروی یک کتاب فروشی بود آنسوی خیابان. پشت ویترین پر از کتاب بود، و یک کتاب کوچک با نقاشی پیری پیمانه به دست مرا سر ذوق می‌آورد. دیگر می‌توانستم عنوان کتاب را که با خط نستعلیق بود بخوانم. رباعیات خیام. روزها هنگام برگشت به خانه از پشت ویترین مغازه به این کتاب نگاه می‌کردم. می‌خواستم بدانم قیمتش چند است. اما جرأت پا گذاشتن در کتابفروشی را نداشتم. برای منی که ته تهش با دمپایی پلاستیکی به پا و شلوار خانه در صف‌های بلند نانوایی ایستاده بودم و نان خریده بودم یا دوام دوان از بقالی محمود آقا آدامس یا تخم مرغ یا کشکی خریده بودم، پا گذاشتن درون مغازه‌ای که صاحبش لباس های شیکی به تن داشت با عینکی باریک و البته پر از کتاب، خیلی سخت بود. خودم را کوچکتر از آن می‌دانستم که بروم و از قیمت کتاب بپرسم. هر روز کارم این بود که با اشتیاق بروم و با اضطراب ببینم که کتاب سر جایش باشد. وقتی می‌دیدم سرجایش هست، چند دقیقه‌ای خیالم راحت می‌شد و دوباره نرسیده به خانه، این فکر در سرم چرخ می‌خورد که مبادا بعد از رفتن من، کسی آمده باشد و کتاب را خریده باشد. ودوباره باز روز از نو روزی از نو.

روزی تصمیم مهمی گرفتم. اینکه پول تو جیبی هایم را جمع کنم تا به عدد مقبولی برسد و به خودم جرأت بدهم و کتاب را بتوانم به هر قیمتی که هست بخرم. چند وقت در مدرسه هیچ چیز نخوردم. پنج تومان پنج تومان(پنجاه ریال) پول ها را جمع کردم. البته هر روز هم پول توجیبی نبود. گاهی هفته‌ای دو روز بود و گاهی کمتر. تا روزی موقع برگشت دیدم کتابم پشت ویترین نیست. جهان آوار شد روی سرم. رباعیات خیام نبود. هرچه چشم گرداندم به این امید که شاید کتابفروش جایش را عوض کرده باشد، کمتر یافتم. کار از کار گذشته بود. کتاب نبود. چند دقیقه‌ای ایستادم و این پا و آن پا کردم. باید می‌رفتم داخل و می‌پرسیدم.اما کو جسارتش؟ برای مایی که در کلاس روی نیمکت‌های کوچک چهار نفره می‌نشستیم و همیشه خدا نصف باسنمان از نیمکت بیرون بود و موقع نوشتن املا مدام دستمان به هم می‌خورد و از املا عقب می‌ماندیم و به دلیل همین عقب ماندن نمره کم می‌گرفتیم و بعد توسط معلم و پدر و مادر مواخذه می‌شدیم و در خانه کهنه پوش لباس های برادر بزرگتر بودیم که او هم کهنه پوش پدر بود و سرگرمی‌مان از فرط نبودن ابزار سرگرمی مثل گربه‌های ولگرد کوچه گردی بود و وقتمان در صف‌های بلند نان و کوپن و نفت گذشته بود و...نه.

به نسلی که مدام سر به زیر داشت و به او یاد داده بودند ادب در حرف نزدن و نظر ندادن و ندیدن خود است، به نسلی که از فرط زیاد بودن در موالید، همیشه در فشار زیسته بود در اتوبوس و مدرسه و پشت کنکور و بعد دانشگاه و ... نمی‌شد به خردک شرری از جسارت دلخوش کرد!

اما من در سال اول راهنمایی بالاخره تمام جرأت و جسارتم را جمع کردم و دل را به دریا زدم و آرام و نا امید و خجالت زده در مغازه را باز کردم. مرد کتابفروش آرام نشسته بود و صدای رادیویی آرامتر در هوا و چرخ می‌خورد. بوی خوبی هم می‌آمد. بوی ادکلن همراه با چای دم کشیده. روبرویم پشت میز کتابفروش روزنامه‌ای در آسمان باز بود. وقتی که پشت سر در را بستم،روزنامه کمی پایین آمد و دو چشم از پشتش پیدا شد. سلام کردم و از دو چشم و روزنامه جواب شنیدم. گفتم ببخشید آن کتاب که رباعیات خیام بود کجاست؟ صدای پشت روزنامه آرام گفت بیا جلو و بعد صفحه سمت راست روزنامه کمی در هوا رها شد. به موازات رها شدنش دست مرد کتاب را روبروی من گرفت. گفت اینجاست. تند چند قدم جلوتر رفتم و کتاب و پیرمرد پیمانه به دست را گرفتم. صدا گفت: قیمتش سی تومنه. دست کردم در جیبم و سی تومان گذاشتم روی دخل. اینبار صفحه سمت چپ روزنامه در هوا رها شد و دست چپ مرد پول را شمرد. بعد گفت ممنون و من خداحافظی اش را شنیده و نشنیده بیرون مغازه در خیابان ولیعصر ایستاده بودم!

خیلی اوقات، خیلی خوراکی‌ها را نخریدم، لباسم را وصله پینه کردم، مسیرها را به جای اتوبوس یا تاکسی پیاده گز کردم. خیلی وقت‌ها خیلی کارها را نکردم اما به جای همه اینها، کتاب خریدم. و با ولع از آنها نوشیدم. خیلی وقت‌ها غم‌هایم را با کتاب فرو دادم. خیلی اوقات با گذشتن از میان راهروهای کتابفروشی‌ها رنج‌هایم را با کلمات کتاب‌ها رج زدم و در میان سطرهای سیاهِ روی سپیدی کاغذ، گریستم و لبخند زدم. حالا کتابخانه نسبتا بزرگی دارم و کتابهایی که بعد از نبودنم قطعاً فرزندان یتیمی خواهند شد و در مغازه دست دوم فروشی‌های کتاب در خیابان انقلاب به خاطره گرم دست‌های من فکر خواهند کرد و به مردمک های سیاهی که زمان‌های بلندی به آنها خیره بود و به متولد دهه شصتی که به جای تمام رنج‌های زیستنش،کمبودها و عقده‌هایش، به‌جای تمام زخم‌ها و زخمه‌های روزگار بر پیکرش، به جای تمام بغض‌های بی‌شانه‌اش و "به خاطر هر چیز کوچک و هر چیز پاک" عاشقانه آنها و کلماتشان را دوست می‌‌داشت.

لابلای خون و ویرانی، لبالب گشته از دردم

غریبه‌ام در شهر خویش. اسیرم در وطنم. زندانیِ بیداد پاییزم. از مرگ،از سوگ لبریزم. نه تنها من، بل هزارانند چون من در این میهن. اسیران طلسم شهر سنگستان.‌ غرببانی به بند سخت و سنگین ستم‌های به سم آلوده‌یِ دشنام‌وارِ جادُوانی شوم.

نیست کارگر دگر حتی عصای موسی و اعجاز پیغمبر. که اینجا هر عصا یک دشنه است در قلب هر باور. و اعجازی به غیر از خون به پنداری ندیده این بسیط خشک و محزون و غریب و تشنه و تنها و بی یاور....

کلماتم تاول زده‌اند...

شقشقیه‌ای بود و گذشت.