غریبه‌ام در شهر خویش. اسیرم در وطنم. زندانیِ بیداد پاییزم. از مرگ،از سوگ لبریزم. نه تنها من، بل هزارانند چون من در این میهن. اسیران طلسم شهر سنگستان.‌ غرببانی به بند سخت و سنگین ستم‌های به سم آلوده‌یِ دشنام‌وارِ جادُوانی شوم.

نیست کارگر دگر حتی عصای موسی و اعجاز پیغمبر. که اینجا هر عصا یک دشنه است در قلب هر باور. و اعجازی به غیر از خون به پنداری ندیده این بسیط خشک و محزون و غریب و تشنه و تنها و بی یاور....

کلماتم تاول زده‌اند...

شقشقیه‌ای بود و گذشت.