سلام.

تعطیلات گذشته را رفته بودیم به شهر رشت که هم با اقوام دیداری تازه کنیم و هم کمی از کسالت و خستگی روزمرگی‌ها کم کنیم. دست بر قضا بر سر خاک پدربزرگ هم رفتیم و بنابر رسم مسلمانی فاتحه‌ای نثار روح او و اموات آن گورستان فرستادیم. البته چه گورستانی که از فرط سرسبزی و زیبایی بهشتی است برای خود. در یکی از روستاهای سرسبز شهر خمام در گوشه‌ای دنج با تبریزی‌هایی بلندبالا و گوناگون سبزه‌ها و گیاهان، و صد البته که طراوت باران بر روی خاک و برگ و بوی نمناکی مطلوب آن از جسم عبور می‌کرد و با روح آدمی سخن می‌گفت. از گورستان روستا تا منزل عموی مادر که آن هم در همان روستاست راهی نبود. پس فرصت را مغتنم شمرده سری هم به او زدیم.

خانه ای بزرگ که ورودیش به عادت خانه‌های قدیمی مناطق مرطوب روستایی چند پله به سمت بالا دارد و یک تلار نسبتاً بزرگ مشرف به حیاط با چشم‌اندازی که تلاقی شالیزار است و آسمان؛  و محوطه‌ای بزرگ پر از غاز و اردک و مرغ و خروس، استخر کوچک ماهی در پشت ساختمان خانه، طویله گاو و گوساله کمی دورتر نزدیک در ورودی، در گوشه گوشه خانه درختان مثمر انار و ازگیل و انجیر و در فضایی دیگر نعنا و ریحان و سبزی های محلی.

رفتیم ماهی گرفتیم. در حیاط قدم زدیم، از بوی شالیزارهای درو شده ریه‌هامان را پر کردیم، از محبتشان که مثل رطوبت شمال چسبناک است لذت بردیم و هنگام بازگشت در سرم این فکر چرخ می‌خورد: جای انسان در شهر نیست.