من تنهاترین چراغ جاده ها هستم
چه سرنوشتی تلخی دارند چراغهای جادههای بین شهرها. سالها تنها گذر شتابان موجودات بی جان فلزی را نظاره میکنند. با فاصله از همدیگر ایستادهاند و سر به زیر، تنها رفتن را میبینند. در سرمای استخوانسوز و گرمای خرماپزان تنها نصیبشان خوردن دود حاصل از احتراق است و انداختنِ نور بیرمقی روی شب جاده. تفریحشان هم گردش شبانه شبپرههاست دور و بر نور زردی که انگار از ته چاهی رو به خشکی به بیرون میریزد.
خیلی سخت است سالها چون میخ جایی کاشته شده باشی و رفتن را نگاه کنی. بی آنکه بتوانی دستی تکان دهی، حرفی بزنی و حتی برای بدرقه اشکی بریزی. چه دلتنگ است هزارمین چراغ بین جاده تهران تا رشت، آباده تا شیراز و شیراز تا بوشهر!
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم تیر ۱۴۰۲ ساعت ۱۱:۹ ق.ظ توسط رهی
|