انگشتانم در تب و تاب دکمههایت بودند
دکمه های پیراهنت را
با سر انگشت احساس باز میکنم
و به خورشید
و طلوع در پس آن
سلام
ردی از نور روی لب هایت
جای بوسهای است
که پل میزند کویر را به آب
و شرم قطرهای بود
که از حرارت قلبهایمان تبخیر شد
در قاب آینه
یک جان بودیم
و تن را از حصار محبوس پیراهن
رها کرده بودیم
دیگر منی نبود
ما در پس هر نفس جا گرفته بود
و صبح از انعکاس سپیدی پوستت
شب را زدوده بود
اینگونه بود آری
اینسان جهان
در پیچ و تاب گیسوانِ معطرت
جان گرفته بود
شب گذشت...
...صبح شد
تو نبودی
و شب دوباره آغاز شد.
+ نوشته شده در دوشنبه پنجم تیر ۱۴۰۲ ساعت ۱۰:۲۰ ق.ظ توسط رهی
|