دکمه های پیراهنت را

با سر انگشت احساس باز می‌کنم

و به خورشید

و طلوع در پس آن

سلام

ردی از نور روی لب هایت

جای بوسه‌ای است

که پل می‌زند کویر را به آب

و شرم قطره‌ای بود

که از حرارت قلب‌هایمان تبخیر شد

در قاب آینه

یک جان بودیم

و تن را از حصار محبوس پیراهن

رها کرده بودیم

دیگر منی نبود

ما در پس هر نفس جا گرفته بود

و صبح از انعکاس سپیدی پوستت

شب را زدوده بود

اینگونه بود آری

اینسان جهان

در پیچ و تاب گیسوانِ معطرت

جان گرفته بود

شب گذشت...

...صبح شد

تو نبودی

و شب دوباره آغاز شد.