تلاطم دارم. مثل دریایی که در التهاب طوفان است. درونم آتشفشانی است که منتظر یک تلنگر است برای فوران. چشم‌هایم ابرهای آبستن بارانی هزار ساله هستند. جاده‌ای بی‌پایانم. دردی بی درمان. کوره‌راهی در سرازیری سنگلاخ زندگی.چون سهرابی هستم که از پدر زخم دارم. من نوشدارویی هستم در کشاکش راه‌های بی‌انتهایی که هیچوقت به دست رستم نخواهد رسید. من بغض ایوبم در صبوری. شام آخر مسیحم با بهت خیانت یهودا. من قلب یوسفم در زندانِ فراق زلیخا. من اشک یعقوبم چشم به راه رسیدن بوی پیراهنت....

چگونه برابرت بنشینم؟ چگونه حالم را تصویر کنم؟

تصور کن سالی بی‌بهار، چاهی در خود آوار، صدایی در گلو اسیر و صبحی بی طلوع. دونده‌ای هستم بی خط پایان. رُبان آخر خط را نمی‌بینم. هرچه می‌روم انگار جاده هم پا به پای من می‌آید.... سیگاری می‌گیرانم. دود چرخ می‌خورد و کمی بالاتر از سرم محو می‌شود. درختی که به آن تکیه زده‌ام، دستی می‌گذارد روی شانه‌ام. قلم را رها می‌کنم. درخت به من می‌خندد. من هم به درخت لبخند می‌زنم. چند دختر تازه بالغ، چون سپیده‌هایی تازه طلوع کرده و در آستانه غروب، مرا خطاب می‌کنند. فکر می‌کنند گُل کشیده‌ام. سیگار دستم را نشان می‌دهم و می‌گویم سیگار است. اما می‌خندند و می‌گویند: "توهّم خوبی داری عمو. همین حالو نگهدار." ریسه می‌روند از خنده. من هم می‌خندم. روی چمن نشسته‌ام. درخت سایه‌اش را روی سرم انداخته است. پاهایم بی‌تاب رهایی از بند کفش هستند. دخترها دور می‌شوند مثل صدای خنده‌شان. نمی‌دانند رنج کشیده‌ام. نمی‌دانند درد کشیده‌ام. نمی‌دانند نشئگی رنج و درد از هر مخدری قوی‌تر است. که آدم یک دفعه دنیا را می‌گیرد به یک ورش. که چی؟ که چه بشود این تقلّای هرباره و بیهوده؟ آفتاب از لابلای برگ‌های درخت با موهایم بازی می‌کند. سیگار منتظر پک بعدی است و پاهایم همچنان در تقلای رهایی از کفش و من منتظر رهایی از درد و درد منتظرِ رهایی از من.

به دور باطل افتاده است جهانم. مسیح هم بر بالای صلیب رو کرد به آسمان که ای خدا چرا رهایم کردی؟ می‌گویند فرق آدمی با دیگر حیوانات این است که تجربه‌گر است. که عبرت می‌گیرد. من به آسمان نگاه نمی‌کنم. عبرت گرفته‌ام از تقلای مسیح در لحظه آخر. سیگار صدایم می‌کند. دارد جان می‌کند. رسیده است به انتها. اواخر زمستان است. بهار پشت درخت در کمین شبیخون به سرمای بی‌رمقِ انتهای اسفند است و من در کمین یادِ تو... دراز می‌کشم روی چمن تازه آب خورده. طعم یادت را زیر زبانم با طعم مطبوع توتون مزمزه می‌کنم. جهانم دایره‌ای است که هروقت به آخر می‌رسد تو هستی که به من لبخند می‌زنی. نشسته روی نیمکتی روبروی دریایی آبی. من در کنارت نیستم اما. مثل همیشه که نبودم و مثل هرگز که نخواهم بود. من سایه‌ای هستم در آفتاب صلات ظهر. دارم جمع می‌شوم در خودم.