هر گمان خوشی بر تو استوار است و هر سلامی از پاسخ تو اعتبار می‌گیرد. روزگاران به اتکای حضور توست که در من می‌گذرد و شب و روز با حرکات پلک توست که می‌آغازد و به انجام می‌رسد.

تویی که قرار دل و دنیایی. تویی که بند میزنی چینی شکسته سرمای زمستان را به سبزینه‌های بهار. سلام بر چشمهایت وقتی چون شعاع نوری درمیان تاریکی مطلق بر دریچه جانم نفوذ کردند. سلام بر اولین واژه‌ات که در جانم نشست.

سلام بر تو و آرامشت که هنگام هجوم امواج طوفانی مغموم، اقیانوسی است آرام‌تر از آرام.

بر توست که با سخن من را زنده داری. مگر جز این است که خالق بر مخلوق دِینی دارد؟

بر توست که من را آرامش ببخشی، مگر جز این است که نام تو را شب و روز می‌خوانم؟

ایکاش قدرت این را داشتم که تمام آنچه از مابقی زندگانی‌ام باقی است را پیشکش تو کنم، تا فقط یکبار مرا به نام بخوانی و به کام در آغوش بگیری. که تنها یکبار شانه‌هایم در کنار شانه‌های تو خیابانی را سرخوشانه بپیماید.

اینها همه دویدن کلام است در وادی سرگردانِ خیال. من ناگزیرم به نوشتن این واژگان. این مادیان‌های چابکِ سرکشِ عصیان. بر من ببخشا. ای بزرگ، عظیم، والا. بر من ببخشا که قلم جز بر مدار نام تو نمی‌چرخد و یادم جز در کعبه خیالت نمی‌گردد. طوافِ من گردیدن دور توست، دور توست، دور توست...بر من ببخشا که حرف به حرف تو را در صحرای عرفات جانم می‌جویم و لبیک گویان تو را بی‌شریک می‌دانم و می‌خوانم ای زیبا. رو در روی زیبایی محض، جز بندگی و خاکساری چه می‌توان عرضه داشت. تو مرا لباس احرام پوشانده‌ای در حرم نامت،خیالت و کلامت و من معتکف مسجدالحرام چشم هایت هستم و عید قربانم به قربان یک گردش نگاه تو‌ رفتن است.

من صاحب فتوحاتم، من ابن عربی دورانم. من فاتح مکه جانِ تو هستم؛ فاتحی بر قله‌های اعجازی خداگونه.فتوحات مکّیه من تویی که اینچنین بر تارک جهانم می‌درخشی.

بر من است که به ستایشت بایستم و با سرانگشتان احساس نوازشت کنم و عطر وجودت را در جهانم انتشار دهم. بر من است که واژه‌هایم را بر سپیدی تنت خرامان و آرام نقش کنم و هر گره مویت را با مصرعی بگشایم. بر من است که بوسه به بوسه، واژه به واژه و نفس به نفس دوستت بدارم... دوستت بدارم... دوستت بدارم...

لبیک لا شریک لک ای عشق

لبیک لا شریک لک یا لیلی.