جهان من پنج فصل دارد
خاطرهها سمکوب ضربههای زمان بودند. در من جهانی به انکار خویش نشسته بود. تاریخ در جغرافیایی بی حاصل سرگردان بود و مرزها روایتگر غریبی آدمی.
دیدم درختی را در پارک که به مهمانی باران آمده بود و دختر جوانی که روی نیمکت به هماغوشی باران و خاک مشغول بود.
من دیدهام که چگونه در مزارع وسیع کلام، قلم میدوید. من دیدهام برکهای که رویای ماه را میبافید. من دیدهام رقص خنجر خیانت را در پشت. من دیدهام گرگی که در فراق یارش میگریست.
انهدام و انتحار. آری این است انتهای آدمی.
من در خط آتش درازکش نشانه رفتهام هرچه بوده در هستی را. تک تیر، سه تیر و رگبار. آتش به اختیار. از تل و تپه بود که خاک بلند شده بود و هیچ تیری به هیچ سیبلی اصابت نکرده بود. ایکاش هیچ تیری هیچوقت در جهان به هدف اصابت نمیکرد. قلبی را نمیدرید، پهلویی را نمیشکافت. فرمانده خط آتش گفت «حیف نون همه را خطا زدی» و من آن لحظه سربلندترین حیف نان دنیا بودم.
دیرم شده بود. پاییز بود. آسمان میل داشت به سمت غروب پیش رود. زمین از بارش عصر هنوز بوی رطوبت داشت. تند میرفتم. جهان انگار در خط سرخ محوی که از آنسوی غروب بر میخاست به انتها میرسید.باد سردی تک و توک برگهای مانده روی درختان را به تاراج پاییز میبُرد. چون بید بر سر ایمان خویش میلرزیدم و تا انتهای خیابان تمام برگهایم ریخته بود. وقتی سوار اتوبوس شدم، بیایمانترین مومن جهان بودم. کافرترین مسلمان تاریخ. نفر کنار دستم گفت: چقدر خیس شدی؟ گفتم: محو تماشای آسمان بودم. گفت: باران بود. گفتم: محو تماشای باران در آسمان. سری تکان داد و خوابید و آنسوی شیشه آسمان زمین را همچنان به رگبار بسته بود.
خاطرهها سمکوب ضربههای زمان بودند اما تو همیشه در یادی. که آمیخته با جانی. که نه درد که درمانی. که نه سر که سامانی. که عشق را ایکاش مجال سخن بود. آنگاه ما در بیزمانی عاشقانه خویش هماغوش هم، رَه میسپردیم تا بینهایت تا غروب.