ناصرالدین شاه مغمومم از پس دادن هرات، نادرشاهی غمگین از به یغما رفتن کلات، من عباس میرزایم قتیل نبردی فجیع چون کابوس و دستِ خون افشان امیرم در شادی انگلیس و روس.

یکی پرسید: چجوری اینجوری شد؟ تازه سوار تاکسی شده بودم. هوا گرم بود. شیشه ها پایین. راننده شیشکی آرامی در کرد، لابد محض احترام من. گفت: غفلت کردیم عمو.... غفلت...ما قرنهاست غافلیم.

هوای درونم طوفانی است.می‌رسم به ماشینم. کبوترها با همدستی گنجشک‌ها تمام شیشه را تِرمال کرده‌اند. جوری که هیچ دستمالی توان زدودن قازورات این زبان بسته‌ها را ندارد.می‌روم کارواش. می‌نشینم روبروی قطره‌های خنک برخاسته از شلنگ فشاری کارگر افغان. محمود و اشرف افغان در همان حال دارند در میدان نقش جهان قلبم تاخت و تاز می‌کنند. کارگر کارواشی دارد گربه شور می‌کند. اما این خنکا می‌ارزد به هر چیز. دستخوشی می‌دهم و می‌روم. می‌گوید کم است.می‌گویم این برای من زیاد هم هست. می‌گوید ماشینت خیلی می‌ارزد. می‌گویم ولی خودم به یک پول سیاه هم نمی‌ارزم. غر می‌زند، نمی‌شنوم. آخر سر دست می‌گذارم روی شانه‌اش،می‌گویم کم است ولی برکت دارد! از خودم تعجب می‌کنم. حرف مفت زده بودم. تیری در تاریکی رها کرده بودم برای رها شدن از سماجت کارگر. کارگر بیچاره از حال عرفانی من انگار منقلب می‌شود. نور آفتاب درست افتاده بود روی صورتم. در نظرش حتماً شبیه مجسمه مسیح بودم یا دستکم شبیه قدیس‌های نقاشی‌های رافائل. از باریکه چشمانش حسابی صورتم را ور‌انداز میکند. دیگر چیزی نمی‌گوید. می‌روم.

حس می‌کنم شاه سلطان حسینم که یک نیم‌دایره نون نستعلیقش را با جاه و جلال و تاج و بعدتر جانش تاخت زد. چه باک که جهانش آن بود و جهان من هم... این. به جای سه نقطه هرچه دلتان خواست بگذارید! آری با شما هستم بانوجان. عزیز، زیبا، مهربان،لیلی‌جان. لیلی اسمت نیست اما رسمت چرا.

در قلبم کولیان آواره و پابرهنه بسیاری رقصانند. با دامن‌هایی بلند و پلیسه دار و پُف کرده، و مسلمانان سیاه‌چهره و گندمگون فاتح آندلس اطرافشان را با حیرت دوره کرده‌اند. آندلس بهشت بود برای عرب‌های بیابانی. چه از حضور سبز طبیعت و جلوه‌گری بی‌مثالش چه از زنان لوند و سفید و رقصانش.

من دلتنگم. خیلی بیشتر از وسعت کویر لوتی بی‌آب. خیلی افزونتر از ارومیه‌ای بی‌تاب. من دلتنگم مثل آخرین رویای راه گم کرده‌ای به دنبال سراب. من دلم برای تو تنگ است و بیزارم از هرچه دوری است و هرچه آن را تصویر می‌کند. من بیزارم از فاصله، نیم‌فاصله،خط فاصله،خطوط ممتد و متقاطع جاده، از تمام ابزارهای فاصله‌سنج، از تمام حروف فاصله.... کاش بی‌فاصله به چشمهایت نگاه می‌کردم. کاش در جهان این تخم لقِّ ایکاش کاشته نمی‌شد. "کاش" یعنی حسرت. یعنی فقدان عمیقِ نبود.

کاش یعنی چیزی رفته و چسبیده به جایی دست نیافتنی. اما تو برای من کاش نیستی. نبودی. هیچوقت. تو باش...تو باش...