به کمرکش کوه نرسیده بود که پازن را دید. شلتاق ایستاده بود. سر بالا. حواسش به چند ماده‌ای بود که دورتر در حال چریدن بودند. رضا سریع خم شده و همینطور خمیده کوه را دور زد.

سالها شکاربانی در دم و دستگاه خانی، او را با زمین و صخره و گیاه یکی کرده بود. وقتی در صحرا قدم می‌گذاشت، گویی انسان نبود. انگار یکی از همان کل و قوچ‌ها بود. یکی از همان دد و دام‌ها. مثل عقاب تیزبین بود و مثل گرگ شامه‌ای قوی داشت. با گیاهان و درخت‌ها مأنوس بود. مثل باد بود در دشت، سریع و بی‌صدا. می‌دانست آب را باید کجا پیدا کند و درختان میوه وحشی را کجا. خودش می‌گفت بارها بی آب و غذا زده به دشت. فقط با یک تفنگ و یک چاقو که همیشه خدا پر قبایش بود. گاهی روزها و هفته‌ها در دشت بوده و با شکاری برگشته. کلی، قوچی،گوزنی.

حالا در آن ظهر نزدیک پاییز، موهای سفیدش از پشت کلاه توری عرقگیر رنگ و رو رفته‌ای که سالها پیش سبز بود، در نور آفتاب می‌درخشید.

پازن همانطور راست ایستاده بود.انگار در دنیایی دیگر به افقی ناپیدا خیره بود. نر جوانی بود. از ریش سیاه زیر چانه و خط مشکی دور سُم‌های زیبایش معلوم بود که به اولین فصل جفت‌گیری عمرش نزیک می‌شود. در رویای همین بود حتماً. رضا تفنگچی رسید به کمینگاه. خیلی سریع رسیده بود. اما از دید خودش خیلی زمان برده بود. قبلترها اینگونه نبود. هیچ کمرکش کوه و صعود از هیچ صخره‌ای به نفس نفس زدن نمی‌انداختش. حالا دیگر پیری چسبیده بود به جانش، به صورتش. نفسش به خس خس افتاده بود. دکتر گفته بود باید کوه و دشت را بگذاری کنار. که سرطان از این شوخی‌ها ندارد. دکتر نمی‌دانست اما نباید این حرف را به رضا بزند. رضا سالها در کوه و دشت، مرگ را در چشم‌های شکارهایش دیده و خوانده است. ارتعاش جان دادن را در بند بند صیدهایش درک کرده است. همیشه در دشت و صحرا در کنار مرگ خوابیده و با مرگ برخاسته است. او نا نجیبی مرگ را بارها در چشم کل و بزها و قوچ‌ها به عریانی دیده است. حتی چندباری گرگ‌ها را زده بود. گرگ‌ها خود مرگ بودند و رضا مرگِ گرگ‌ها.دکتر نمی‌دانست رضا مرد شهر ماندن نیست. مرد در رختخواب بودن و خوردن و خوابیدن نیست. رضا زیر چشمی و با غیض دکتر را نگاه کرده بود و هنگام خروج با لهجه غلیظی بلند گفته بود خدانگهدار دکتر. یعنی این آخرین بار است که همدیگر را می‌بینیم و آخرین بار بود.

دست‌های چروک شده را روی تفنگ کشید. پیری از چروک روی دستش لغزید و به سمت تفنگ رفت. تفنگ هم پا به پای رضا پیر شده بود. انگار جزیی از بدنش بود. انگار پیری رضا در آهن سرد و قنداق چوب آبنوسی تفنگش هم رسوخ کرده بود.

پاییز پشت صخره کمین کرده بود و رضا تفنگچی در گودی کمینگاه. سالها پیش ساخته بودند. کمینگاه را می‌گویم. خودش و پدرش. وقتی هنوز زنده بود. قبل از اینکه حین دویدن دنبال شکار تیر خورده‌ای پایش بلغزد و به دره پرت شود. خان هم بود. رفت و از بالای دره به پایین نگاه کرد و بعد گفت: رجب مرده، بریم. رضا ابتدای چهارده سالگی بود. گریه کرد. که برود پایین پِی پدر. اما نگذاشتند. خان گفت پدرت مرد نمی‌خواهم نوکر دیگی را هم از دست بدهم. رضا را کشیدند و بردند تا اینکه رضا شب برگشت. وقتی همه اهل ده خواب بودند. با یک فانوس. دم دمای طلوع آفتاب رسید پایین دره. پدر را مرگ و بعد گرگ‌ها دریده بودند...

نوجوان بود. ده یازده ساله. بارها قبلش با پدر رفته بود به دشت، اما اینبار فرق می‌کرد، در کمینگاه، درست همینجا، کمین گرفته بودند. اینجا را پدر ساخته بود. در دل کوه. میان صخره‌ها و درست روبروی حوضچه آب. پدر تفنگ را داده بود به رضا. وسط مگسک را هدف گرفته بود روی گردن پازن بزرگی که آمده بود پی آب. پدر گفت وقتی من گفتم تیر بنداز. دست رضا می‌لرزید، بارها قبلش تیر انداخته بود و همیشه هم به هدف زده بود اما هدفی بی‌جان، بی‌روح. تیغ آفتاب چشمانش را می‌زد. باید نفس را در سینه حبس نگه ‌می‌داشت که تیر خطا نرود. اما نمی‌شد. قلبش مثل قلب گنجشکی در مشت آدمی، تند تند می‌زد. پدر گفت دَر کُن... و تیر رها شد...

قبل از آنکه اینجا در کمینگاه باشد، چند ساعت قبل رفته بود پایین دره، همانجا که مرگ پدر را بلعیده بود. شصت سال از آن صبح گذشته بود، صبحی که در آن خاک را کنده بود و هرچه از پدر باقی بود با تمام خاطرات شکار و نوازش‌های دست زمخت پدرانه‌اش کرده بود در خاک. حالا شصت سال بعد کنار خاک پدر که دورش سنگچینی گذاشته بود، با بیل کوچکی که همراه آورده بود، گودالی کنده بود.

رضا به سمت شکاف بین سنگ‌ها چرخید. کل همچنان لب حوضچه ایستاده بود و مستقیم به روبرو خیره بود. لوله تفنگ را گذاشت بین سنگ‌ها. دستانش می‌لرزید. اما اینبار دیگر ده یازده ساله نبود. می‌دانست سرطان پنجه در پنجه‌اش انداخته و لرزه به همین دلیل است. نفسش بدجور خس خس می‌کرد. طوری که ترسید شکار بو ببرد. پس دوباره در حفره نشست و تفنگ را عمود بر زمین گرفت. عرق سردی در آن گرمای دشت روی پیشانی‌اس سر خورده بود و حالا داشت از کنار تارهای سفید سبیل پر پشتش به سمت چروک‌های روی گردنش می‌رفت. تیغ آفتاب کاملا عمود بود بر سرش و روی لوله تفنگ. از جیب کنار کت خاکی‌اش دستمالی در آورد. عرق پیشانی‌اش را گرفت. دستمال را بو کرد. بوی زهره را می‌داد. تعجب کرد. دوباره دستمال را در مشت گرفت و به سمت بینی برد. انگار همین دیروز از دستش گرفته باشد...قلبش حالا مثل گنجشکی در مشت آدمی داشت تند تند می‌زد.

بساط عروسی مختصر بود. پدر که در ته دره خاک بود و مادر هم دو سالی قبل از سقوط پدر رفته بود. زهره را خان برایش انتخاب کرده بود. دختر کوچک عمو نعمت. از قضا اما دل رضا با دل زهره بود. چند وقتی بود هنگامی که زهره را در کوچه پس‌کوچه‌های خاکی ده می‌دید، قلبش طور دیگری می‌زد. خان هم لابد فهمیده بود. زهره دخترِ تنها عمویش بود. خان گفته بود: حالا پدری را در حقت تمام کردم. چند ماهی گذشت و زهره حامل فرزندی شد. رضا خوشحال بود. داشت صاحب کس و کاری می‌شد.

چند وقت بعد خان هوس شکار کرد. رضا را هم بردند. بهترین شکاربان خان بود. خوب هم تیر انداختند، خوب هم شکار کردند. یک ماهی در صحرا بودند. وقتی برگشتند، قبر زهره را به رضا نشان داند. در چارچوب در بود. هنوز گرد راه از سر و دوشش آویزان بود که پسر خان گفت: در غیاب شما، عمو نعمت مرد. خبر را که به زن رضا دادند حالش بد شد. چند روز بعد زن رضا هم رفت.

دستمال را زهره فردای عروسی داده بود. خودش نقش گل قرمز را رویش دوخته بود. حالا اما بعد از اینهمه سال دوباره بوی زهره را می‌داد.

رضا دستمال را بویید، بویید و بعد گذاشت در جیب. برگشت به سمت شکاف سنگ. تفنگ را گذاشت روی لبه سنگ. مرگ تمام تفنگ را پر کرده بود و می‌خواست با گلوله مستقیم بزند به شاهرگ گردن پازن. انگشت رضا آرام آمد روی ماشه، مرگ بی‌تابی می‌کرد برای رهیدن، تنها یک فشار کوچک کفایت می‌کرد که خیل پرندگان نشسته روی شاخه‌ها را به هوا بلند کند. رضا از مگسک پازن را هدف گرفت و بعد سکوت بهت‌آور مرگ و انتظار پژواک صدای گلوله و پاره شدن چرت پاییزی دشت...اما نه...مرگ مابین انگشت سبابه رضا و گردن پازن معلق مانده بود...

چند روز بعد چوپانی که از آنجا می‌گذشت، در کنار قبر رجب، زمینی را دید که که انگار تازه پر شده است و چند روز قبلتر از رسیدن چوپان به آنجا پازن نر جوانی بعد از جفت‌گیری پیرمردی را دیده بود که از صخره‌های پشت حوضچه پایین رفته بود.

حالا اما بعد از سالها هنوز نسیم خنک عصرگاهی آن کمینگاه بوی دستمالی را می‌دهد که گل‌های قرمزش را زهره دوخته بود.