عشق را اگر آوازی است، منم رساترین اوجش
دو پرنده ناآرام در آرام سینهات همیشه در آوازند. و در گلویت جویبار کوچکی ترنم باغهای اساطیری بابل را به جانم میریزد. ای سربلندتر از هر چه سرو. سرافراز هماره. شکوفه مماس با دریچه جانم. یاس عطرآگینِ آویخته در شب جهانم. تو رمز گشودن تمامت منی. جان منی، تو دلیل جنون جاویدان منی. تو مرهمی تو دوایی، تو تمام ناتمام منی، تو مرهمی تو شفایی.
تو را چه بخوانم؟ که الکن بودن زبان و لنگ زدن کلامم اینگونه عیان نباشد؟ تو را به کدام زبان با کدام آوا؟...کدام ایهام است که تناسب قامت تو را در قیامت برخاستن تصویر کند؟ کدام تشبیه، کدام استعاره، کدام کلام کدام آرایه؟ تو را چگونه بخوانم بحر طویل عشق، سور عزیز تغزل، ناز بلند هستی.شاهکار شکفته در شعر....من تو را به نام میخوانم که بلندترین نام اعظم است که چون شکر حل شده در من است. تو را به نام میخوانم تمام و کمال، جلیل و جلال، مظهر جمال... لیلی...
روزی از خواب هزار ساله برخاستم و دیدم کبوتر مهرت از پشت این دریچه بسته طلوع کرده است. چون اولین شعاع نور بر جان بودا و من پیامبر شدم تا خبرت را به جهان در اندازم که در مقدم یک کلام تو سر و دستار و جان بر اندازم. من رسول چشمانت شدم، فرستاده لبهایت، دعوت کننده به آیینی که تو بودی که تو هستی. لبیک ای شکوه جلیل جلجتا، لبیک مهر پنهان یوسف به زلیخا، لبیک ای شوق نخستین بوسه حوا، لبیک یا شرم معصومانه خدیجه در آغوش احمد.
دستانت مسیحوار این گنگ در خویش نشسته را این دریچه بسته را برای همیشه گشودند و چون ساقههای ترد نوازش مرا از سبزینههای خورشیدگونت سیراب کردند. من نیلبک کوچکی بودم بیصدا. حالا تو زیباترین نواها را در من ساز میکنی. تو میدمی مرا، تو شگفتترین ترانههای هستی را در من آغاز میکنی. من حالا آبروی عاشقان جهانم. سر مکتوم کلام.
"آدمی با نخستین درد آغاز میشود" و من با نخستین نگاه تو متولد شدم. پیش از تو من نبودم. تولدم تویی و تاوان تبهای بیتو بودنم تنهایی عزیزی است که چون صبح روشن اما بیخورشیدی در آغوشم کشیده است.
چه زیبایی تو به وقت گفتن، راه رفتن، خندیدن و خفتن. چه معصومانه والایی، چه دلبرانه غمگین. گفته بودم پیش از این که تو در هر منظرهای باشی زیباست. تو در قاب هر پنجرهای که باشی آن دریچهای به عالم معناست. اما حالا میدانم که تو حتی به غم هم زیبایی میبخشی! ای عظیمترین جلوه شکوه و هستی من، ای نوشیدن یادت موجب مستی من. من چگونه از این اعجاز تو را سجده نبرم. مگر خالق بودن غیر از این است؟ که تو در غمگینترین لحظات هم زیبایی.چه بشکوه است غمی که تو را یافته است. چه خوشبخت است اندوهی که تو مأمن و مأوای آنی.
زیبا، با انگشتان بلند و کشیده و خوشتراشت بر این واژهها دست بکش. نوازششان کن. بگذار این کلمات کوچک اما عظیم در تاب و تب بوسیدن دستانت غرق شوند. نوازششان کن که بند بند من در حرف به حرف این کلمات جاری است. اینها واژه نیستند، عشقند، که نه از من بلکه از تو در من جوشیدهاند. اینها من را واسطه کردهاند که راهی بزنم از دستانم به چشمهایت. اینها تو را محتاجند. نوازشت را، لطافت پرنیانی وجودت را، نگاهت را.
ناز بلند هستی تو بسیار زیبایی و حالا که دارد این نامه به پایان میرسد، بسیارتر.