آدمی آنکه از قید حیات این جهانی رسته را انتظار نمی‌کشد. می‌داند کجاست. تکلیف معلوم است. تا ابد دیگر نخواهد دیدش. پس بر نبود و ندیدنش "صبر" می‌کند؛ اما "انتظار" کشیدنی است. در امتداد روزها و شب‌ها و ساعات و ثانیه‌های عمر آدمی کِش می‌آید. نشستن روی سکوی جلوی خانه است و نگاه کردن به پیچ انتهای کوچه. وقت راه رفتن در خیابان نگاه کردن به چهره‌ غریبه‌هاست برای یافتن چهره آن آشنا. فصل‌ها را به هم دوختن است برای رسیدن آنکه رفته، برای دار زدنِ دوری، برای روشن شدن چشم از بوی پیراهن. انتظار شیوه یعقوب است و طریقه ایوب صبوری.

«صبر» خیره شدن است. انگار به رفتن خورشید نگاه کردن است با علم به آمدنش صبح فردا.ایستادن است در صف اتوبوس.

«انتظار» اما خیرگی به راهی نامعلوم است. یعنی کجاست؟کِی رفت و کِی خواهد آمد؟انتظار تلخیِ پی در پی امیدواری و نا‌امیدی است. عدم قطعیت است از آنچه رفته و خواهد رفت.